مهرساممهرسام، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

مهرسام تک ستاره قلب ما

شیر مرد فسقلی

شیر مرد مامان سلام چند روز پیش با بابایی داشتیم در مورد لباس عیدت صحبت میکیردیم که برات لیاس بخریم که رفتم این شلوار جین را کمد لباسی برداشتم بهت پوشندم که ببینم اندازه ات هست یا نه؟ که دیدم دم پاش هنوز کمی برات بلنده ولی تا عید اندازت میشه قصد دارم یه پیرهن یا تیشرت بخرم که بهش بیاد و یک دست لباس دیگه ام برات بخریم.  اینم ژستای جالب و خوردنیت مهرسام : مامان خودم شیر مردم میتونم قشنگ بایستم مهرسام: مامان ببین ایستادم مهرسام: بابا زود عکس بگیر تا ژست گرفتم مهرسام: وای خسته شدم بشینم    ...
18 اسفند 1392

پسته خندون مامان

سلام پسر خندون  (پسته خندون )مامان و بابا با هر خنده زیبای تو شادی و خوشبختی به دل من بابایی دوچندان میشه .عاشق خنده های نازتیم.خیلی قشنگ میخندی و با خنده های ناز وشیرینت من و بابایی خیلی خوشحال میکنی و از اینکه خداوند مهربون لذت شیرین مادر شدن و پدر شدن را به ما دوتا داده خوشحالیم و خدا را بابت این نعمت بزرگش که به ما ارزانی داشته و  ما را لایق داشتن فرشته ناز مهربون  چون توکرده بی نهایت سپاسگذاریم. واز خداوند بزرگ و مهربون میخوام همیشه همه جا تو در پناه خودش حفظ کنه و سالم  و صالح باشی.  آرزومندم برایت که همیشه شادی در دلت باشه و خنده بر لب به مانند پسته خندون باشی . مهرسامم اولین خنده های  زیبایت را ...
18 اسفند 1392

به به چه خوشمزه (نوش جان)

درود بر مهرسام  شیرمرد فسقلی مامان زمانی که 130 روز از زبیاترین لحظات را طی کردی من برای اولین بار  شیره بادام داخل شیشه پستانک بهت دادم و بلد نبودی شیشیه را بخوری دوره نوزادی چرا دوبار خوردی و من دیگه بهت ندادم و شیشه گرفتن را فراموش کرده بودی و این بار خیلی جالب بود داخل دهنت پستونکش را میچرخوندی و آواز میخوندی. وبه من نگاه میکردی میخندیدی و من اخر شیره بادام را باقاشق بهت دادم  خوردی و بعد از سه روز به مقدار کم شیره بهت دادم و هر یک روز در میون از غلظت کم شروع کردم به دادن حریره بادام. خیلی حریره بادام دوست داری و  بامیل میخوری نوش جانت .ولی خیلی ماشالله شیطونی هم میکنی و مادام میخوای قاشق را از من بگیری که اینکا...
18 اسفند 1392

مهرسام مرد می شود

سلام نفس مامان مهرسام جون درست 41 روزت بود بامشورت دکترت بردمیت که  دومین قدم برای مسلمان بودنت را  برداریم. دایی هادی صبح روز هفتم اذر ماه اومد دنبالمون با مادرجونا رفتیم مطب دکتر دهقان برای ختنه به روش جراحی .ساعت یک بعاز ظهر  تا دو کارت طول کشید موقعه جراحی فقط مادر جون جونی دکتر و منشی داخل اتاق بودند. من و مادر جون و ابولفضل(پسر خاله من) که نه سالشه پشت در بودیم آمپول بی حسی که دکتر زد خیلی جیغ زدی و گریه کردی که من خیلی ناراحت شدم گریه کردم بی تابی بخاطرت که ابوالفضل و مادرجونم به گریه افتاده بودند از گریه های تو برات دعا کردیم. نزدیکای غروب ذبود که خواستیم بیایم خونه که حال مادرجون جونی یکدفعه بد شد و کلیه هاش درد...
14 اسفند 1392

اذان گفتن باباجون حجی

سلام پسر گلم باباجون حجی (بابابزرگ بابایی) لطف کرد اومد برات اذان گفت و اسم زیبایی محمدمهدی بر تو نهاد. این اسم زیبا را قبل از اینکه من سونا برم و معلوم بشه پسری یل دختر بابا میثم خواب دیده بود که داره به نام زیبا صدات میکنه. و با اذان گفتن برات اولین قدم برای مسلمان بودنت را برداشتیم. انشالله که یک انسان صالح باشی و بنده خوب خدا و یار مهدی (عج) باشی.و مامان و بابا را سربلند کنی و برای کشورت و این دنیا مایه افتخار باشی و یک شیر مرد واقعی باهیبت باشی. آمین  و عکس کنار باباجون حجی مشدی مهربون باجناق باباجون حجی (صاحب خونه ما) ...
14 اسفند 1392

خواب شیرین

مهرسام نفس مامان فدات شم اینجا اولین حمام  بود در دو روزگی که دوتا مادر جونا حمامت کردند الهی قربونت برم چه ناز خوابیدی با این روسری نازت سبیه دخملا شدی(البته من میگم خاله قزی) خوب الانم این عکس حمام دهم (ده روزه بودی)   ...
14 اسفند 1392

پسرم در اولین محرم

پسرم در 21 روزگی خونه دایی هادی رفت و لباس علی اصغر پوشید و همون شب هیئت عزاداری اومد تو حیاط خونشون و تو بابایی رفتین زیر پرچم عزاداری و من کلی براتون دعا کردم. دایی هادی چند سال هست شبی یکبار نذر داره ازهیئت های عزاداران امام حسین (ع) در ماه پذیرایی می کنه و شیر کاکائو و کیک و شام میده. نذرشان قبول   راستی مهرسام با پسر دایی هادی  دقیقا سه ماه و سه روز تفاوت سن دارید سالار جون در 27 تیرماه زمینی شد ...
14 اسفند 1392